تبليغاتX
وقتی ده ساله بودم....

وقتی ده ساله بودم....

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

یک نقطه بیش فرق  رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت17:20توسط سارا | |



روز اول مدرسه

اوايل صبح بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود.ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اویل سنين کودکی، حدود اي «15 » سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به مدرسه رفتن در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي در خانه و زنگ زدگي عقلی فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده 15سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك برادرانه  محترمه با مدرسه رفتن موافقت نموده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه مدیر و معاون محترمه از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند!خانم مدیر كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از کتک در این مدرسه چيزي به من نمي ماسد!! خانم معاون نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه ، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت معلم های محترم بود. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن آماده مي نمودم

خلاصه وارد کلاس شدیمو ابتدا  خانم معلم با يك لبخند مليح و دلنشين از معدل پارسال پرسید بنده هم با تمام صلابت معدل 19 خود را اعلام کردم اما نگفتم که نقاشی ام خوب نیست و حواسم نبود که در کلاس طراحی تشریف دارم(رشته ام گرافیک است) كفر ابليس عارضتان نگردد!! دبیر طراحی تا طراحی ام را دید انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره کلاس به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. اما شکر خدا در ادامه جلسه بازجويي و بعد از تمام این حرفها دبیر فهمیدند که بنده دختر باهوشی هستم و خب بخیر گذشت و ما در آن مدرسه ماندیم...

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت1:19توسط سارا | |



اولين باري كه جلوي چشمش يه تصادف رو ديدم...

پنج شنبه بود شب ساعت 11 داشتيم دوستام رفته بودن پارك منم ايراد گرفتم كه مي خوام برم پارك و از اين حرفا..

خلاصه كه مامي رو راضي كردم و راه افتاديم.

خيابون خلوته خلوت بود  صداي هيچي هم به جز  ضبط ماشين نيومد ...

چشمتون روزه بد نبينه يه هو اصلا معلوم نشد اين ماشين از كجا اومد.يه ماشين پيكان يه دفعه اود جلو ماشين ما  انقدر سرعت داشت كه پاشو گذاشت رو ترمز  ماشين سه دور دوره خودش چرخيد  بعد كنار خيابون يه شالوده زمين بود كه دورشو سنگ گذاشته بودن  اين آقا هم كه اصلا معلوم نبود داره فرمون رو كدوم طرف مي چرخونه  با چنان سرعتي خورد به اون سنگه كه همشون از جا كنده شدن من و مامانم كه ماتو مبهوت داشتم نگاه مي كرديم يه هو پشت ماشين از رو زمين بلند شود و ماشينه دوتا ملق تو هوا خورد و وارونه  نشست زمين ديدم مامانم زبونش بند اومده سري اونجام كه هيچ كس نبود كمك كنه سري زنگ زدم بابام كه بيا خودمم از ماشين پريدم بيرون  رفتم نزديك ماشين .

حالا اينجاش جالبه ماشين وارنه رو زمين بود سقف طرفه رانده با در طرف راننده كاملا رفته بود داخل كه كسي ميديد مي گفت راننده پرس شده ولي... حتي يه خراش كوچولو برنداشته بود  باورتون نميشه اصا من كه اونجا بودم نفهميدم چجوري از ماشين بيرون اومد ولي  از همه چيزا جالب تر پرش ماشين به آسمون و سالم موندن راننده بود.ولي هر چقدر كه من بگم،هر چقدر كه شما تو فيلم تصادف ببينين يه طرف خودتون ببينين يه طرف ديگه.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت12:12توسط سارا | |



چرا با گذشته؟؟ چرا با آینده؟؟

خیلی آدما با گذشته شون زندگی میکنن و خیلی هام با آینده شون....

خب چرا؟؟؟     در واقع این آدما اصلا زندگی نمیکنن،چه جوری میشه هم به گذشته فکر کرد و با الان زندگی ؟؟؟ یا همیشه کارا رو به بعدا انداخت در صورتی که بعدا همین الانه؟؟؟؟؟

زندگی همین الانه گذشته فقط یه درسه چیزی نیست که با فکر کردن بهش زندگیت بگذره.آینده ی تو رو هم الان میسازه.....

اگه گذشته تلخی داشتی لازم نیست باهاش زندگی کنی.نگو چیزی نیست که فراموش نشه.... اگه بخوای بازم بهش فکر کنی سودی که نداره به کنار هر بار بهش فکر کنی بزرگتر میشه.

پس باور کن که گذشته ای نیست،آینده هم همین الان....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت21:12توسط سارا | |



 

گاهی وقتا....

گاهی وقتا خسته ای و به آسمون نگاه میکنی،بعضی وقتا بی حوصله ای و میری تو حیاط و به آسمون نگاه میکنی،بعضی وقتانمره کم میگیری و از پنجره کلاس به آسمون نگاه میکنی بعضی وقتا از بس بیکاریم میریم سراغ آسمون،بعضی وقتا با دوسته خوبت،تو پارک روی چمنا نشستین و به آسمون نگاه میکنین و یه لبخند زدین،بعضی وقتا هم خدا رو بلند صدا می کنین و به آسمون نگاه میکنین.....

اگه آسمون نبود این همه وقت به چی نگه میکردیم؟؟؟! ! ! !

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت14:57توسط سارا | |



چقدر مشکلات زیاده.....

 

هیچ وقت نمیشه گفت مشکلات من از همه مشکلات بزرگتر یا بیشتره....

اون چیزی که واسه تو خیلی مهمه و واست یه مشکل محصوب میشه واسه یکی دیگه خیلی مهم نیست و چیزایی که واسه تو اصلا مهم نیست و به اون به چشم یه مشکل نگاه نمی کنی واسه اون مشکلیه که میگه بزرگتر از این مشکل نیست اینو باور داشته باش که تو تنها کسی نیستی که مشکل داره اینو باور داشته باش که یه آدم هایی مشکلات خیلی بزرگتر از این رو حل کردن و ازش رد شدن.....

اینو همیشه بدون مشکلات میتونسته از این هم بزرگتر باشه و خدا رو واسه این که آسون امتحانت میکنه تو مشکلات شکر کن و هیچ وقت نگو دیگه از این بدتر نمیشه چون اینجوری خدا بزرگترشم نشونت میده.

گاهی وقتا از زندگی خسته ای هر روزت مثل همه...  و همه زندگیت تو لحظه های خیلی کوتاه خوب و خیلی بلند بد میگذره....

حالت از همه چیز به هم میخوره،خونه،خودت،اتاقت،حتی آینه ای که خودتو توش می بینی...   نمیدونی چرا اینجوریه،انگار هر چی میگذره بدتر هم میشه.....  خیلی خسته ای....  هیچ کس نمی فهمه چه احساسی داری و منتظر یه چیزی که خودتم درست نمیدونی چیه هستی که کمکت کنه.... هیچ دوست واقعی نداری... از تنهایی بدت میاد. اینجا تنها کسی که میتونه کمکت کنه فقط خودتی... بیکار نشین که یکی بیاد و همه چیز رو واست درس کنه بدون کمک هم میشه زندگی کرد....  

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت14:29توسط سارا | |



۱۳ ساله بودم که در مورد نوشتن این را می دانستم البته حرف هایی بود که یاد گرفته بودم:

همیشه میشه از هیچ یه بهترین نویسنده ساخت به شرط این که بنویسی.به دنبال موضوع نگرد فقط قلم رو دست بگیر هر چیز رو دیدی بنویس و هیچ وقت نگو این نوشته ام اصلا خوب نبود.نوشته هات همیشه بهترینه....نوشتن رو دوست داشته باش و ازش خسته نشو

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت19:8توسط سارا | |



سارا هستم نه مثل تو نه شبیه اون.سارا هستم مثل سارا و نه مثل هیچ کس و هیچ چیز آخه این خاصیت سارا بودنه...

سلام امید واریم که همگی خوب و خوش و خرم باشید  و اگر از احوالات جویا شوید ملالی نیست جز دوری دوستان و غمنگیز بودن عصر جمعه با این همه اگر عمری باقی باشد توری در دریای کلمات می اندازیمو مینویسیم.

خنده ی زیبای خداوند زمانی که رو به من است را دوست دارم و دهانی که اگر بو بکشی جز حقیقت نمیشنوی.عاشق صدای ویولون و پیانو و آرزو دارم در آینده کارگردان تئاتر عکاس موفق و تور لیدر بشوم.انشاالله....

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت21:32توسط سارا | |