|
از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیت کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانیت کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
روز اول مدرسه اوايل صبح بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم خلاصه وارد کلاس شدیمو ابتدا خانم معلم با يك لبخند مليح و دلنشين از معدل پارسال پرسید بنده هم با تمام صلابت معدل 19 خود را اعلام کردم اما نگفتم که نقاشی ام خوب نیست و حواسم نبود که در کلاس طراحی تشریف دارم(رشته ام گرافیک است) كفر ابليس عارضتان نگردد!! دبیر طراحی تا طراحی ام را دید انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره کلاس به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. اما شکر خدا در ادامه جلسه بازجويي و بعد از تمام این حرفها دبیر فهمیدند که بنده دختر باهوشی هستم
اولين باري كه جلوي چشمش يه تصادف رو ديدم... پنج شنبه بود شب ساعت 11 داشتيم دوستام رفته بودن پارك منم ايراد گرفتم كه مي خوام برم پارك و از اين حرفا.. خلاصه كه مامي رو راضي كردم و راه افتاديم. خيابون خلوته خلوت بود صداي هيچي هم به جز ضبط ماشين نيومد ... چشمتون روزه بد نبينه يه هو اصلا معلوم نشد اين ماشين از كجا اومد.يه ماشين پيكان يه دفعه اود جلو ماشين ما انقدر سرعت داشت كه پاشو گذاشت رو ترمز ماشين سه دور دوره خودش چرخيد بعد كنار خيابون يه شالوده زمين بود كه دورشو سنگ گذاشته بودن اين آقا هم كه اصلا معلوم نبود داره فرمون رو كدوم طرف مي چرخونه با چنان سرعتي خورد به اون سنگه كه همشون از جا كنده شدن من و مامانم كه ماتو مبهوت داشتم نگاه مي كرديم يه هو پشت ماشين از رو زمين بلند شود و ماشينه دوتا ملق تو هوا خورد و وارونه نشست زمين ديدم مامانم زبونش بند اومده سري اونجام كه هيچ كس نبود كمك كنه سري زنگ زدم بابام كه بيا خودمم از ماشين پريدم بيرون رفتم نزديك ماشين . حالا اينجاش جالبه ماشين وارنه رو زمين بود سقف طرفه رانده با در طرف راننده كاملا رفته بود داخل كه كسي ميديد مي گفت راننده پرس شده ولي... حتي يه خراش كوچولو برنداشته بود باورتون نميشه اصا من كه اونجا بودم نفهميدم چجوري از ماشين بيرون اومد ولي از همه چيزا جالب تر پرش ماشين به آسمون و سالم موندن راننده بود.ولي هر چقدر كه من بگم،هر چقدر كه شما تو فيلم تصادف ببينين يه طرف خودتون ببينين يه طرف ديگه.
چرا با گذشته؟؟ چرا با آینده؟؟
خیلی آدما با گذشته شون زندگی میکنن و خیلی هام با آینده شون.... خب چرا؟؟؟ در واقع این آدما اصلا زندگی نمیکنن،چه جوری میشه هم به گذشته فکر کرد و با الان زندگی ؟؟؟ یا همیشه کارا رو به بعدا انداخت در صورتی که بعدا همین الانه؟؟؟؟؟ زندگی همین الانه گذشته فقط یه درسه چیزی نیست که با فکر کردن بهش زندگیت بگذره.آینده ی تو رو هم الان میسازه..... اگه گذشته تلخی داشتی لازم نیست باهاش زندگی کنی.نگو چیزی نیست که فراموش نشه.... اگه بخوای بازم بهش فکر کنی سودی که نداره به کنار هر بار بهش فکر کنی بزرگتر میشه. پس باور کن که گذشته ای نیست،آینده هم همین الان....
گاهی وقتا.... گاهی وقتا خسته ای و به آسمون نگاه میکنی،بعضی وقتا بی حوصله ای و میری تو حیاط و به آسمون نگاه میکنی،بعضی وقتانمره کم میگیری و از پنجره کلاس به آسمون نگاه میکنی بعضی وقتا از بس بیکاریم میریم سراغ آسمون،بعضی وقتا با دوسته خوبت،تو پارک روی چمنا نشستین و به آسمون نگاه میکنین و یه لبخند زدین،بعضی وقتا هم خدا رو بلند صدا می کنین و به آسمون نگاه میکنین..... اگه آسمون نبود این همه وقت به چی نگه میکردیم؟؟؟! ! ! !
چقدر مشکلات زیاده..... هیچ وقت نمیشه گفت مشکلات من از همه مشکلات بزرگتر یا بیشتره.... اون چیزی که واسه تو خیلی مهمه و واست یه مشکل محصوب میشه واسه یکی دیگه خیلی مهم نیست و چیزایی که واسه تو اصلا مهم نیست و به اون به چشم یه مشکل نگاه نمی کنی واسه اون مشکلیه که میگه بزرگتر از این مشکل نیست اینو باور داشته باش که تو تنها کسی نیستی که مشکل داره اینو باور داشته باش که یه آدم هایی مشکلات خیلی بزرگتر از این رو حل کردن و ازش رد شدن..... اینو همیشه بدون مشکلات میتونسته از این هم بزرگتر باشه و خدا رو واسه این که آسون امتحانت میکنه تو مشکلات شکر کن و هیچ وقت نگو دیگه از این بدتر نمیشه چون اینجوری خدا بزرگترشم نشونت میده. گاهی وقتا از زندگی خسته ای هر روزت مثل همه... و همه زندگیت تو لحظه های خیلی کوتاه خوب و خیلی بلند بد میگذره.... حالت از همه چیز به هم میخوره،خونه،خودت،اتاقت،حتی آینه ای که خودتو توش می بینی... نمیدونی چرا اینجوریه،انگار هر چی میگذره بدتر هم میشه..... خیلی خسته ای.... هیچ کس نمی فهمه چه احساسی داری و منتظر یه چیزی که خودتم درست نمیدونی چیه هستی که کمکت کنه.... هیچ دوست واقعی نداری... از تنهایی بدت میاد. اینجا تنها کسی که میتونه کمکت کنه فقط خودتی... بیکار نشین که یکی بیاد و همه چیز رو واست درس کنه بدون کمک هم میشه زندگی کرد....
۱۳ ساله بودم که در مورد نوشتن این را می دانستم البته حرف هایی بود که یاد گرفته بودم:
همیشه میشه از هیچ یه بهترین نویسنده ساخت به شرط این که بنویسی.به دنبال موضوع نگرد فقط قلم رو دست بگیر هر چیز رو دیدی بنویس و هیچ وقت نگو این نوشته ام اصلا خوب نبود.نوشته هات همیشه بهترینه....
سارا هستم نه مثل تو نه شبیه اون.سارا هستم مثل سارا و نه مثل هیچ کس و هیچ چیز آخه این خاصیت سارا بودنه... سلام امید واریم که همگی خوب و خوش و خرم باشید و اگر از احوالات جویا شوید ملالی نیست جز دوری دوستان و غمنگیز بودن عصر جمعه با این همه اگر عمری باقی باشد توری در دریای کلمات می اندازیمو مینویسیم. خنده ی زیبای خداوند زمانی که رو به من است را دوست دارم و دهانی که اگر بو بکشی جز حقیقت نمیشنوی.عاشق صدای ویولون و پیانو و آرزو دارم در آینده کارگردان تئاتر عکاس موفق و تور لیدر بشوم.انشاالله....
|
ABOUT
من از زمانی که 9سالم بود یه هویی بعضی وقتا یه چیزی میومد تو فکرم و می نوشتم و اونا رو البته بعضی هاشون رو اتفاقی در حال تمیز کردن اتاقم پیدا کردم و تصمیم گرفتم نوشته هامو با یه وبلاگ به اجرا بذارم که از همه نظر بگیرم و پیشرفت کنم. MENU
Home
|